نسبی‌گرایی اخلاقی چیست و چه استدلال‌هایی برای آن وجود دارد؟

۱. نسبی‌گرایی اخلاقی چیست؟

منظور از «نسبی بودن» چیست؟ و «نسبی‌گرایی اخلاقی» به چه چیزی اشاره داره؟ اگر بخواهیم دقیق باشیم، باید از فیلسوفان اخلاق تبعیت کنیم و بین نسبی‌گرایی اخلاقی و سایر پدیده‌هایِ ظاهراً شبیه، تفاوت بگذاریم. مثلاً فرض کنید ازمان بپرسند که «آیا می‌تونیم برای دفاع از خودمون کسی رو بکشیم؟» شاید نتوانیم به این سؤال جواب بدهیم و نظرمان این باشد که «بستگی دارد». بالاخره باید چیزهایی را بدانیم و بعد تصمیم بگیریم. به نوعی جواب این سوال نسبی است. اما به این اصلاً نمی‌گویند «نسبی‌گرایی اخلاقی». بلکه از این مثال فقط همین نتیجه می‌شود که باید آگاهانه تصمیم بگیریم – اول اطلاعات کافی داشته باشیم و بعد تصمیم بگیریم. 

پس به چه چیزی می‌گیم نسبی‌گرایی؟ نسبی‌گرایی این است که حتی وقتی همه جزئیات را مشخص کرده باشیم، باز هم درست و نادرست عینی و مستقلی در کار نیست، بلکه همه چیز به این ربط دارد که درباره چه جامعه‌ و فرهنگی حرف می‌زنیم. نسبی‌گرای فرهنگی قبول دارد که بعضی هنجارهای اخلاقی وجود دارند – مثلاً «دروغ نگو». اما حرفش این است که صدق این هنجارها موضوعی فرهنگی است؛ بنابراین اگر فرهنگی طورِ دیگری می‌بود، هنجارهای اخلاقی هم طور دیگری می‌بودند. اخلاق همین است و چیز بیشتری در آن نیست. 

۲. چه استدلالی برای نسبی‌گرایی اخلاقی هست؟

ملاحظات جالبی به نفع نسبی‌گرایی ارائه شده است که شاید ما را هل بدهند که این دیدگاه را بپذیریم. این سه مورد را ببینید. 

اول، بعضی‌ها از ایدهٔ تساهل و مدارا استفاده می‌کنند و می‌گوید: تساهل نسبت به کسانی با ما متفاوت یا مخالف هستند خوب است. و لازمهٔ تساهل این است که نسبی‌گرایی را بذپیریم. اینکه بخواهیم یک فرهنگ و یک رویهٔ واحد برای همه درست باشد محصول امپریالیسم است و بنابراین نادرست. حال اگر قبول کنیم که اخلاق عینیتی ندارد، خب دلیلی هم ندارد که فرهنگ‌ها را تحت فشار بگذاریم که تغییر کنند و غیره. هر کس می‌تواند تابع فرهنگ خودش باشد. 

دوم، بعضی از این ایده استفاده می‌کنند که اخلاق به نوعی وابسته به انسان‌هاست. یعنی می‌گویند «اگر انسانی نبود، اخلاقی هم در کار نبود.» از این نتیجه می‌گیرند که اخلاق وابسته به ماست و نسبی است. 

سوم، خیلی از کسانی که مدافع نسبی‌گرایی هستند از ایدهٔ تنوع فرهنگی و تفاوت‌های میان فرهنگ‌ها استفاده می‌کنند. حرفشان این است که فرهنگ‌ها در مسائل اخلاقی نظرهای مختلفی دارند و بنابراین درست و نادرستی در اخلاق نیست. چون اگر درست و نادرست واقعی بود، فرهنگ‌ها اینقدر مختلف نبودند. 

البته باید توجه کنیم چیزی که گفتیم صرفاً طرحی ساده و اولیه از این استدلال‌ها بود. وگرنه هم استدلال‌های دیگری به نفع نسبی‌گرایی ارائه شده و هم اینکه شاید بتوان استدلال‌ها بالا را دقیق‌تر یا به شکل‌های دیگری ارائه کرد. به هر حال، بیایید ببینیم این استدلال‌ها در همین حدی که اینجا طرح شدند چقدر قانع‌کننده‌اند؟ و اگر به خاطر این استدلال‌ها نسبی‌گرایی را پذیرفته‌ایم آیا می‌توانیم از دیدگاهمان دفاع کنیم؟ 

بیایید به ترتیب این استدلال‌ها را بررسی کنیم. آیا استدلال بر اساس تساهل به نتیجه دلخواهش می‌رسد؟ قبل از پاسخ، باید به این توجه کنیم که اصولاً چرا فکر می‌کنیم تساهل خوب است و چه چیزی در آن هست که جذاب است. ایده این است که باید نسبت به تفاوت‌ها با احترام برخورد کنیم یا فارغ از باورهای دینی و سیاسی افراد با آنها رفتار انسانی داشته باشیم. عدم تساهل بد است، چون بر خلاف بعضی ارزش‌های مورد قبول ماست – مثلاً ارزش کرامت انسان، آزادی و غیره. 

خب، حالا شاید سرنخی داشته باشیم که دربارهٔ استدلال اول چه باید گفت. به نظر می‌رسد در اینکه به خاطر تساهل به نسبی‌گرایی توصیه کنیم نوعی ناسازگاری وجود دارد. در واقع وقتی از تساهل و ارزش آن حرف می‌زنیم، به نوعی نسبی‌گرایی را مردود دانسته‌ایم. پذیرفته‌ایم که ارزشی مثل احترام یا آزادی و غیره هست که نسبی نیست، ربطی به این یا آن فرهنگ ندارد. بلکه همه، فارغ از فرهنگ، باید به آن احترام بگذارند. وقتی می‌گوییم کسی نباید حرفش را به دیگری تحمیل کند، داریم از این حرف می‌زنیم که هر کسی، از دل هر فرهنگی، این کار را کند کارش اشتباه است. می‌بینید که اگر نسبی‌گرا باشیم بر خلاف تساهل پیش رفته‌ایم و کسانی خواهند گفت که «در فرهنگ ما تساهل جایی ندارد». 

استدلال دوم چطور؟ آیا از وابستگی اخلاق به انسان می‌شه نتیجه گرفت که اخلاق نسبی است؟ بیایید به ادعای کلی نهفته در این استدلال توجه کنیم. یعنی فرض کنیم که اخلاق وابسته به انسان است. ولی حتی اگر چنین باشد، آیا می‌توان نتیجه گرفت که اخلاق نسبی است؟ آیا خیلی چیزهای دیگر هم به وجود انسان وابسته نیستند؟

اگر آدمی نبود، پزشکی هم هم نبود. آیا می‌توان نتیجه گرفت که پزشکی نسبی است و می‌توانیم به دلخواه خودمان عوضش کنیم؟ یا حتی ریاضیات. شاید بشود گفت که اگر انسانی نبود، معادلات دیفرانسیل هم نبودند. اما آیا از این نتیجه می‌شود که هر فرد یا فرهنگی می‌تواند پاسخ خاص خودش را به این معادلات بدهد و درست و نادرستی در کار نیست؟ خب … بعید است اینطور باشد! 

بنابراین شاید وجود بعضی چیزها به وجود انسان وابسته باشد. اما این مطب سازگار است با اینکه درباره آن موضوع حقایقی در کار است و می‌توان آنها را کشف کرد و ممکن است دربارهٔ آنها در اشتباه باشیم. 

دربارهٔ استدلال سوم که به اختلاف نظرهای میان فرهنگ‌ها تکیه می‌کرد چه می‌توان گفت؟ در اینجا دو ملاحظه هست. 

یکی اینکه به نظر نمی‌رسد فرهنگ‌ها آنقدری متفاوت باشد. البته که تفاوت‌هایی هست. با این حال شباهت‌ها هم کم نیستند. مثلاً در کل دنیا صداقت و مهربانی فضیلت محسوب می‌شوند و شکنجه و کشتن بیگناهان بد. مثال‌هایی از این دست کم نیست. بنابراین اگر کسی فکر می‌کند که تفاوت‌ها خیلی زیادند و خیلی اساسی هستند، شاید لازم باشد اول از این ادعایش دفاع کند. 

اما ملاحظه دیگر این است: حتی اگر تفاوت‌های جدی میان فرهنگ‌ها باشد و درباره فضایل و رذایل و اخلاق اختلاف نظرهای زیادی داشته باشد، از این چه نتیجه می‌شود؟ دوباره می‌توانیم با چند مقایسه بحثمان را پیش ببریم. مثلاً اینکه اگه کسی تو دنیای امروز فکر کند که زمین کروی نیست، بلکه مسطحه، احتمالا بیشتر ما فکر می‌کنیم که دارد اشتباه می‌کند و زمین کروی است. به هر حال، این درست است که درباره کروی بودن یا صاف بودن زمین اختلاف نظر وجود دارد! آیا می‌توان نتیجه گرفت که کروی یا تخت بودن زمین نسبی است و در واقع آن واقعیت خاصی وجود ندارد؟ 

می‌توانیم دوباره از مثال پزشکی هم استفاده کنیم. در حوزه پزشکی اختلاف نظر زیاد است. در امور ساده و هرروزه هم این اختلاف‌ها را می‌بینیم، مثلاً در اینکه آیا نوشیدن روزانه قهوه برای سلامتی خوب است یا نه. در این باره اختلاف نظرهایی هست. متخصصان در این باره نظرات مختلفی دارند. یا در سطوح بالاتر، گاهی بیماری که پیش چند پزشک مختلف رفته، تشخیص‌های مختلفی می‌گیرد و هر کس توصیه متفاوتی می‌کند. اما اختلاف از این هم اساسی‌تر است. گذشته از پزشکی مدرن، در بعضی مناطق دنیا از روش‌های دیگری برای درمان استفاده می‌کنند. مثلاً بعضی‌ها معتقدند هر نوع بیماری و مشکل پزشکی را با یک جوشانده و چند وِرد خوب می‌کنند و تمام، اصلاً نیازی به دوا و دکترِ مدرن نیست! همهٔ اینها نشان می‌دهند که در حوزهٔ پزشکی اختلاف‌نظر زیاد است. حالا آیا می‌شود نتیجه گرفت که پزشکی نسبی است؟ می‌شود نتیجه گرفت که برای هر فرهنگی و برای هر گروهی، همان شیوهٔ پزشکی که در میان خودشان است درست است و کار می‌کند؟ یا اینکه باید تفاوت‌ها را بپذیریم و تصدیق کنیم، اما بگوییم که قاعدتاً ممکن است بعضی از این روش‌ها بهتر از بعضی دیگر باشند و باید با به مرور و با تحقیق بفهمیم که چه روش‌هایی اشتباه است تا آنها را کنار بگذاریم. شاید اینطور به حقیقت نزدیک‌تر بشویم. 

چرا نشود همین‌ها را دربارهٔ اخلاق گفت؟ 

۳. آیا مطمئنید که نسبی‌گرای اخلاقی هستید؟

یکی از اخبار دردناکی را که اخیراً شنیده‌اید به یاد بیاورید: حکومت در فلان کشور اقلیتی را آزار داده و تبعید کرده‌اند. در جنگی مردم غیرنظامی کشته شده‌اند. پدری فرزند خودش را کشته است. حالا به عنوان مثال آخری را در نظر بگیرید. فرض کنید که آن پدر در دفاع از خودش بگوید: «ما اینطور بزرگ شده‌ایم و فرهنگمان اینطور است.» در واقع پدر دروغ نمی‌گوید – واقعاً فرهنگ او این بوده – اینکه اگر دخترتان چنین و چنان کرد و چنین و چنان شد می‌توانید بکشیدش. آیا حرف او را می‌پذیرید؟ آیا این واقعیت که فرهنگِ او اینطور بوده باعث می‌شود که کارش درست باشد؟ 

پاسخ بسیاری از ما منفی است. به‌نظر میاد بعضی کارها نادرستند. اگر فرهنگی یا جامعه‌ای آن رفتارها را بپذیرد، مشکل از خودِ آن فرهنگ و جامعه است. اینکه چیزی در فرهنگی عادی باشد باعث نمی‌شود که اخلاقی باشد. چه بسا افراد آن جامعه به هر دلیل به اشتباه افتاده‌اند و باورهای اخلاقی اشتباهی دارند. نکته این است که اگر شما هم با استدلال این پدر مخالفید، معنایش این است که نسبی‌گرای اخلاقی نیستید

اینجا باید مراقب یک سوءتفاهم دیگر هم باشیم. شاید کسی آداب و رسوم را با «اخلاق» اشتباه بگیرد و بگوید «پس درباره آداب و رسوم هم حقیقتی هست و بنابراین لااقل بعضی فرهنگ‌ها کلاً نادرست یا بد هستند». مثلاً به این سؤال فکر کنید که «برای شرکت در مراسم نامزدی باید چه بپوشم؟» خب پاسخ این سؤال نسبی است! بستگی دارد مراسم کجا باشد و رسم و رسوم برگزارکنندگان چیست و غیره. شاید واقعاً درست و نادرست مستقلی در اینجا نداشته باشیم. بنابراین، ممکن است نسبی‌گرایی در بعضی حوزه‌ها درست باشد. موضوعی که ما داریم درباره‌اش حرف می‌زنیم نسبی‌گرایی اخلاقی است – یعنی نسبی‌گرایی درباره اخلاق! 

یک مثال دیگر هم کمک می‌کند که ببینیم بالاخره نسبی‌گرا هستیم یا نه. این بار برویم سراغ حکومت‌های دیکتاتوری و گروه‌های افراط‌گرا. فرض کنید که شما این حکومت‌ها و گروه‌ها را نقد می‌کنید، چون آنها اجازه نمی‌دهند که زنان تحصیل کنند و شغل داشته باشند. در مقابل، آنها جواب می‌دهند: «خب فرهنگ ما اینطور است؛ درست و غلطی که در کار نیست. شما که باشید که به ما بگویید چه درست است و چه غلط است؟» در واقع اگر نسبی‌گرایی (به شکلی که اینجا تعریف کردیم) درست باشد، دیکتاتور و افراط‌گرا بی‌راه نمی‌گویند و نمی‌توانیم به آنها چیزی بگوییم. در واقع، گاهی این افراد دقیقاً به همین خاطر سراغ نسبی‌گرایی می‌آیند. چون می‌تواند بگویند فلان چیز و بهمان کار مربوط به فرهنگ ما نیست و بنابراین به ما ربطی ندارد. می‌بینید، بعضی‌ هم خوشحال می‌شوند که نسبی‌گرایی درست باشد! 

اصلاً می‌شود اینطور گفت: اگر شما مخالف نژادپرستی، فمینیست، مدافع حقوق حیوانات، کنشگر اجتماعی و چیزی از این دست باشید، فکر نمی‌کنید که می‌خواهید جهان را طوری کنید که دلتان می‌خواهد، یا هدفتان این نیست که می‌خواهند جهان را مطابق فرهنگ خودتان در بیاورید، صرفاً چون فرهنگ خودتان است. بلکه احتمالاً فکر می‌کنید که درست و نادرستی در کار است و این موضوع فراتر از فرهنگ‌های مختلف است. چه بسا بعضی فرهنگ‌ها در موضوعاتی اشتباه کرده باشند و مستلزم تغییر و بهبود و پیشرفت باشد. فکر می‌کنید فرق می‌کند که کسی نسل‌کشی کند یا اینکه زندگی خودش را وقت کمک به دیگران کند. یکی از این دو نفر اخلاقاً بهتر از دیگری است. نه به این خاطر که فرهنگِ ما اینطور می‌گوید یا چون ما باور داریم، بلکه چون واقعاً اینطور است. البته شاید نظر ما در این باره اشتباه باشد. اما همین نشان می‌دهد که بالاخره واقعیتی هست. درست و نادرستی است. 

(شبه)نتیجه‌گیری

شکی نیست که این بحث مختصر درباره نسبی‌گرایی کامل و جامع نیست. فقط هدف این بود که بتوانیم درباره نسبی‌گرایی اخلاقی بهتر و روشن‌تر فکر کنیم و به بعضی ابعاد آن توجه کنیم که شاید قبلاً کمتر به چشممان آمده بود. با توجه چیزهایی که دیدیم و شنیدیم، استدلال‌ها به نفع نسبی‌گرایی مشکلات خاص خودشان را دارند. به علاوه، اگر نسبی‌گرایی را بپذیریم آنگاه باید لوازم آن را هم بپذیریم، لوازمی که همیشه هم مایل به پذیرش آنها نیستیم. ضمن اینکه شاید چیزی که در ذهنمان هست اصلاً نسبی‌گرایی اخلاقی نباشد. مثلاً شاید منظور ما این دیدگاه است که آنچه از سوی جامعه و فرهنگی به عنوان کار اخلاقی معرفی می‌شود لزوماً واقعاً اخلاقی نیست. یا اینکه مسائل اخلاقی پیچیده هستند و باید در هر مسئله سیاق فرهنگی آن را هم در نظر بگیریم و نمی‌توانیم با چند قاعدهٔ ساده به همهٔ مسائل اخلاقی پاسخ بدهیم. بالاخره، بعضی مسائل اخلاقی می‌توانند بسیار دشوار باشند! 


اگر مایلید در این باره چیزی بخوانید، می‌توانید سراغ کتاب فلسفه اخلاق نوشتهٔ جیمز ریچلز (ترجمهٔ آرش اخگری، انتشارات حکمت) بروید. در آنجا فصل «چالش نسبی‌گرایی فرهنگی» به همین موضوع می‌پردازد. با خواندن بقیهٔ کتاب هم می‌توانید درباره این سؤال بهتر فکر کنید و حتی برای آن جوابی بیابید: اگر نسبی‌گرایی اخلاقی درست نیست، پس چه دیدگاهی دربارهٔ اخلاق درست است؟